juin 30, 2009

شنبۀ سیاه

" نمی دانید چقدر زدند، چقدر می زنند، چقدر می زنندم ...
ما با تنی کبود ازباتوم، در یک شهامت می میریم و بازاز یک ترس
زاده می شویم "
(از نامۀ مهناز یوسفی شاعر، 5 تيرماه 88)                  
                           


و ترس باز
در چهارراه منتظر من بود

وقتی که فتح، زشت ترین فتح
عقل و جنون را
سرخ و سیاه
مثل گیاه
از دست هایم می رویاند
و ترس می درخشید
در چهارراهِ ترس .


فریاد
طول ِ طناب بود
که از گلو پائین می رفت
و خاره از طناب بالا می آمد:
پرخاش !
وقتی تمام ِمن
پرتاب از دهانم می شد


وقتی تمام ِمن – پرخاش –
پرتاب از دهانم شد
سگ ها بهم نشانم دادند
و در محاصره لبخند هائی از گچ
تا چهارراه ترس بدرقه ام کردند
آنقدر که از جرقه ای قدیمی
انگشت هایم از سرما لرزیدند


بار دگر
ننگِ اطاعت از ضخیم ترین حرف های لات
سنگِ صدا دهان فرتوت
صندوق تفته
تابوت !

juin 22, 2009

ندا

  به چهرۀ خونین دخترم : ندا                                                               


ای که در صفِ پیش،
جان پیش ِ صف می گذاری
برتلاطم تو جهان ِ من  کف و کاهی باد !
و جمال تو تا ابد
اندازۀ جان ما باد !

                                                              

 

juin 15, 2009

دیوانه ترين ها

 

عباس عزیز،

 

آنقدر جنون و دیوانگی در دنیا هست که ادعای دیوانه ترین بودن بسیارمشکل است و، اصلا عملی نیست . آنقدر جنون و دیوانگی در دنیا هست که تشخیص ِ دیوانه ترین، سخت تر ازيافتن ِ کاهي است در کوهي  .

معذالک این روزها مردم ما دیوانه ترین مرد دنیا را درمیان خود شناختند، که جای پای مجنوني دیگر را تعقیب می کند، که عربده مي کشد، و مي کُشد .

 

 و جای پا علامتی از مرگ

جائي براي ترکِ ترس

و میل ِ خاک .        (لبریخته ۱۲۵)

 

                                                                                           تا وقت دیگر  قربانت

 

 

juin 4, 2009

آفوریسم


                                                         
برچیده از کتاب "عبارت از چیست"
انتشارات آهنگ دیگر                       

◄دستِ تاریکی است که در من می نویسد وقتی که شعر می نویسم. نثر های من
همیشه به تصادف آمده اند
◄حرف هائی که بنا به تصادف مي آيند بنا را از تصادف بر می دارند.

◄مصرع همیشه معبر می ماند حتی در نثر 

 ◄خواننده هائی هستند که از تاریکی شعر را می خوانند، و خواننده هائی که شعر را در تاریکی می خوانند.وحرف، در تاریکی است که از تاریکی بیرون می آید. 

◄دوستان ما به ما حق نمی دهند که مخالفشان باشیم. ولی دشمن من می‌دهد،تا مخالف
کسی باشم که مخالف من است، و دشمن من را همین حق زیبا می کند. 

◄همیشه آنکه درست حرف می زند لزوما خرف درستی نمی زند 

◄ " لبریخته ها" کار پائین آمدنِ از کوه است، و نه عطیۀ الهام . بی جهت نیست که همۀ
پیمبران به کوه زده اند 

◄ بهترین نقد ها نقد هائی اند که فقدان دلیل دارند 

◄در نقد شعر بهتزین و توانا ترین همه هنوز خود شاعر است

◄ رودخانه ای که می گذرد در‌نمی گذرد

mai 22, 2009

نوعی خوانش ( ۲)*


، عباس عزيز 

*من خوانندۀ عجیب دیگری را دیدم، عجیب تراز آن شاعرفقیدِ نفرینی
درلوس آنجلس،خانۀ فرهنگ فرهی،گذارم به اطاق پسرش افتاد.اطاقی  "بس آشفته مانده"1 
در میان بسیار چیزهائی که پراکنده روی زمین بود کتابی را دیدم. کهنه، رنگ باخته، مستعمل، و دِفرمه . برداشتم . "لبریخته ها"ی چاپ پاریس بود! ازریخت افتاده ، با لکه هائی ازهمه جور برآن، ازجوهر تا چائی، تا سیگار، و تا خواب درکتاب. به یادم آمدسرشب وقتی که ما را، من و زنم را، به خانۀ پدرش می برد، پشت فرمان تمام راه برای ما لبریخته خوانده  بود                                                                          
  خواستم ازش بگیرم، نداد                                                                                                                                                     

!  می خرم -
.رنجيد. و در نگاهش جریحه را خواندم

.آن شب این حرف چقدرحیوانی بود. هنوز اززخمی که زدم زخمینم  

                     تا وقت دیگر قربانت                                                                                                                                                                                                       
نتيجه : خوانش اگر واقعا تخريبِ متن باشد (دکونستروکسيون؟) خرابه هاي متن را مي خواند نه متن هاي خراب را


رجوع کنید به پست 2 مارس2009 *
نیمایوشیج، افسانه -1

mai 10, 2009

واریاسیون ظهر بر دار (۱۶)1

 
حسین خلیلی

" ومریدان گفتند: چه گوئی در ما که مریدانیم، و آنها که منکرند 
و تو را سنگ خواهند زد ؟ گفت : ایشان را دو ثواب است و شما را یکی " 
                                                               عطار نیشابور


ثواب سنگ


صف بسته
صفِ بسته

یکی که در برابرِ صف
بسته بر دایرۀ هیچ
وان یکی که تا هنوزِ جنگ
از سئوال ِ سنگ جامانده
شکسته در کمرِ صف.

او می‌تواند ازشاید باشد تا می‌تواند نباشد شاید
سهمی از غنیمتِ سنگ باشد

سنگی سفید، سفیدِ چشم
ازدست پنبه دانه به گودال چشم زد:
پرتابی دیگر!

پرتاب، طبیعتی شرعی دارد
گونه ای دیگر
گونه ای سرخ!
که ارتفاعی متلاشی را
تنها ابری سفید
- تبخیر حنجره، تردید در کلوخ -
که آهِ آسمان وسرنوشتِ سر را با خود برد

تا سنگِ نزده ثواب های گیج بردارد
سنگِِ زده ثواب های نزده برد
گیج ِ پرتابی
تابی گیج

تا دار ثوابِ دار بگذارد
همیشه در اندیشۀ کلوخ
سنگی نزده مانده است
گیج ِ پرتابی.

1- به پست 27 اکتبر 2004 و وارياسيون هاي بعدِ آن رجوع  کنيد

avril 23, 2009

چون می‌خوانم می‌نویسم - پيش رو از پشتِ سر

به نقل از روزنامۀ " اعتماد ملی" سه شنبه ۱ اردیبشت ۱۳۸۸ (۲۱ آوریل ۲۰۰۹)

گفتگوی اختصاصی یداله رویائی به مناسبت انتشار مجموعه شعر  " در جستجوی آن لغتِ تنها "

جديدترين مجموعه شعر يداله رويائي "درجستجوي  آن لغتِ تنها" شامل شعرهاي منتشرنشده سالهاي اخير اين شاعر...است که حاوي پاره اي ازدرخشان ترين شعرهاي اوست. اين مجموعه را انتشارات کاروان منتشر کرده است.رويائي سال هاست که در پاريس زندگي مي کند. اين گفتگو با محوريت اين کتاب انجام شده است. 
                                                                                        
■ شما گفته‌اید "شعر‌های گذشته را باید با توجه به گدشته‌ی شعر خواند". آیا "در جستجوی آن لغت تنها" تلاشی است برای خواندن رویای گذشته با توجه به گذشته ی رویا؟ آیا "در جستجوی... " شامل نمودار کامل قوس و صافی‌های شعر شماست؟ یک مجموعه‌ به سبک موسیقیدان‌ها برای معاینه‌ی اینچ به اینچ کارنامه‌شان؟

 نمیدانم این حرف را کجا گفته‌ام . در مورد این کتاب هم البته تا حدودی صادق است ولو اینکه منظر روشن و دقیقی از آن "نمودار کامل" که می گوئیدندهد. ، ولی این جمله ای که از من نقل کرده اید درستش این است، ویا باید این باشد: " شعر گذشته را باید با توجه به گذستۀ شعر خواند"

از:پيمان هوشمندزاده

■ فرقشان در چیست ؟

فرقش زیاد است، فرقش فرقِ بین"شعر" و "قطعه شعر"است، فرقِ بین پوئتریpoetry (یا  poésie  ) و پوئم، poem  است .
وقتی از "شعر" کسی حرف می زنیم یعنی از طرز کار او در شعر و در هنر شاعری حرف میزنیم، و یا همینطور وقتی از "شعر یک عصر" ویا از نوعی شعر، مثل شعر سبک هندی، و یا فرضا "شعر حجم"، و یا "شعر نیما"حرف می زنیم. این مفهوم فرق می کند با مفهوم اینکه  از شعرهای شاعران حجم حرف بزنیم، و یا از شعر " آی آدم ها".
شما به این هر دو یا هر سه می گوئید شعر.  در حالیکه دومی فقط یک قطعه شعر از نیماست نه "شعر نیما". ما باید در ترمینولوژی فرهنگ انتقادیمان یک روزی بالاخره این دو مفهوم  را از هم جدا کنیم . و به "قطعه شعر" نگوئیم شعر. چون بسیارند قطعه شعر هائی که مخرب شعر اند  وما از آنها به "اشعار" یا "شعرها" یاد میکنیم.  وبر عکس قطعه شعرهائی که به تنهائی کافیست به شعر یک شاعر چهره بدهنذ.  اینست که ما باید بدانیم وقتی از "شعز" حرف می زنیم از کار شعر و از بوطیقای آن داریم حرف می زنیم یا از یک " قطعه- شعر" و از یک "سروده" .

■ شما خودتان پیشنهادی در این مورد دارید؟
 
این کار فرهنگ نویسان و  لغت شناس ها ست که پیشنهاد کنند.  و تا آنوقت من از "قطعه –شعر" استفاده می کنم، و یا از "سروده" اگر جا بیفتد.  و یا از خود کلمه "شعر" وقتی به صورت جمع بکار برده می شود. مثل "شعرها" یا "اشعار" که مفهوم قطعه در آن مستتر است

■ چطور شعر‌های "در جستجو... " کتاب شدن را پیش‌تر نپذیرفته بودند؟ در آن زمان وقتی شعر‌ها شکل می‌گرفتند فکر می‌کردید موجودیتی مستقل از باقی شعر‌های هم‌زمان‌شان داشته‌اند؟ در حقیقت سوئال این است که از کی ایده‌ی در جستجو... بسته و انداخته شد؟

 بعد از کتاب اولم، بر جاده های تهی، مجمو عه های بعدی من، عملا و خواسته و نا خواسته، تماتیک شدند. مثل تم دریا  در کتاب "شعرهای دریائی" ، و تم ِ کویر و کودکی های کویری من که " دلتنگی ها" نام گرفتند . تِم ها آنقدر جذب مرا می کرد که تمام نویسش و خلاقیت ادبی مرا به خود می کشید و خود یک دفتر شعر می شد و دیگر حیفم می آمد که  قطعه-شعر ِ دیگری را که خالی از آن حس های دریائی و کویری بود  و یا در فضای دیگری فرم گرفته بودند وارد آن دفتر کنم.

 کتاب " از دوستت دارم "هم همینطور،  شعر ها در قلمرو تن می گذرند (عاشقانه یا اروتیک، و با فرم هائی ملهم از رقص و باله، واز حرکت ...)،  که قرار بود اول نام "بدنی ها" به خود بگیرند ولی در آخر، و در خروج از چاپخانه ، به توصیه دوستم مهرداد صمدی، و به وام از یکی از قطعات داخل کتاب، نام ِ" از دوستت دارم" به خود گرفت.
کتاب های بعدی هم، همانطور که می دانید مثل "سنگ قبر ها"،  "امضاها"، "لبریخته ها" همه قلمرو خاصی از شعر را ارائه می کنند، چه از لحاظ تِم و  زمینۀ شعرها،و چه از لحاظ فرم و زبان و نویسش ِ آنها.

اما کتابی که در دست ماست و نامش " در جستجوی آن لعتِ تنها" ست سرگذشتِ همۀ آن شش کتاب قبلی را که شمردیم درخود دارد. اغلب این شعرها شاهد آفرینش اغلبِ آن شعرها بوده اند، و تولد و.زندگی آنها را همراهی کرده اند. ازهمان سال چهل (سال انتشار شعرهای دریائی ودلتنگی ها) تا سال های سردِ سکوت(لبریخته ها). از میان دفترچه های کهنه و زرد و مستعمل من شعر هائی سر کشیدند که به علت آوانگارد بودنشان تا به امروز زندانی ِسلیقه های انتخاب ،محافظه و احتیاط ناشران و مشاوران من ، وخود من شده بودند.  و امروز ، در این کتاب ، در واقع ترسیم آن گذشته ای را میکنند که شما ازآن نام بردید.
 اما شعرهائی که تا همین سال های اخیر، یعنی در دهه های هفتاد و هشتاد سروده شدند،همه برای اولین بار دراین کتاب گرد آمده اند، و ربطی به آن گذشته که گفتید ندارند.
 
معذالک ایدۀ  انتشار " در جستجوی آن لغت تنها" را هم، همین شعر های سال های اخیر ِ من به من دادند. یعنی شعرهائی که مستقل از سنگ قبرها و امضاها، ولی همزمان با آنها فرم گرفتند. گرچه کتاب، خود عنوان ِسروده ای از سال 53 (در جستجوی آن لغتِ تنها)را برخود دارد. که در آغاز کتاب آمده است . و این تصادف چندان هم تصادفی نیست چون این قطعه یکی از مهم ترین شعر های قدیمی من است که راه پیمائی ِمرا، ودغدغۀ زبانی و جانی ِ مرا برای سلطنتِ لغت، و رسیدن به لوگوس ِ مادر، بیان میکند. و وجه مشترک آن با کارهای دهه های هفتاد و هشتاد که گفتم،همین تم ِ "جستجو " ست: اودیسۀ بی سرانجام و سیری ناپذیر ِ شاعری که در عشق به مادر ، سرگردان ِخود می ماند. و تاابد سرگردانِ درخود می ماند.

■معذالک با همین تم مشترک، اینها هم می توانستند قبلا یک کتاب بشوند . چرا نشدند؟

  واقعا نمی دانم، شاید به جهت پراکندگی انها در ظرف چند دهه. جمع آوری آنها وقت و دقتِ زیاد می طلبید. حالا هم اگر تشویق آرش حجازی (مدیر کاروان) و عشق و علاقۀ دوستم آرش جودکی نبود شاید این عروس از پرده بیرون نمی آمد. چون جمع آوری و تنظیم ِ کارهای منتشر نشده بر عکس آنچه تصور می شود مشکل تر و سخت تر از کارهائی ست که اینجا و آنجا و در مجلات ادبی منتشر شده اند 


■ کنار هم چیده شدن شعر‌ها از چه نوبتی پیروی می‌کند؟ عامل هم‌نشینی چیز بخصوصی است؟ سینتکس لغت‌ها به خود قطعه‌ها هم سرایت می‌کند؟

تعیین ِجای شعرها، و ترتیب و تنظیم آن ها سلیقۀ آرش جودکی ست. و از همان صفخات اول پیدااست که بهرحال تاریخ تکوین شان یقیناملاک "نوبتی"بودنشان شان نبوده است . شاید همسایگی فرم ها، و بقول شما"سنتکس لعت ها" هم عاملی برای "همنشینی" شان بوده باشد. نمی دانم . ولی اینقدر را می دانم که کارش در این "کنار هم چیده شدن شعرها" بی حکمت نیست.

■ بعض شعر‌های  نسبت به نسخه‌ای که قبل‌تر ازشان منتشر شده بود تغییر قیافه داده‌اند. شما پیشتر گفته بودید (نقل به مضمون) که شعر حجم تلاشی است که شاعر خجم‌گرا می‌کند برای یافتن انتها لغت و البته که لغت نامتناهی است. این ویرایش‌ها هم ادامه‌ی آن تلاش ِ‌بی‌آنتها نیستند؟ و اگر هستند چه شرایطی به هم می‌آید که رویا را متقاعد می‌کند که زمان مناسب انتشار فرارسیده؟

- خصوصیت جالب این کتاب، در مقایسه با مجموعه های دیگر من، تنوع فرم های آن است.  خزانه ای از تجربه های تکنیکی، یعنی پنجاه سال تجربه روی فرم، روی ساختمان ِقطعه، و کشفِ حرکت در استعاره...، وهمۀ اینها برای کشف "جای کلمه".
یعنی می خواهم بگویم که بنظر خودم، این کتاب بیشتر از کتاب های دیگرم نشان می دهد که من در عمرم با زندگی ِ کلمه ها چگونه زندگی کرده ام .

■ " زندگی کلمه ها"  که میگوئید، پس در واقع تم مشترک این شعر هاست و خود می توانست نامی برای این کتاب باشد، ودر کنار کتاب های تماتیک دیگرتان قرار می گرفت.
 
- تیتر " در جستجوی آن لغت تنها" هم زیاد دور از آنچه شما بدرستی می گوئید نیست. و بهتر می تواند تمام آن عمر و آن حیات شاعرانۀ مرا در بر بگیرد.

■ پس چرا زودتر منتشر نکردید، اصرار من این است که برگردم به سؤال اولم، فکر می کنم مایل نبودید گذشتۀ خودتان را رو کنید .

- سهم ِحالای من در این کتاب خیلی بیشتر از گذشتۀ من هست. بیشتر از دوسوم آن را شعرهای سالهای اخیر من می سازند.آن تعدادی هم که از گذشته در آن آمده است اتفاقا  از قوی ترین کارهای منند که یا در زمان خود در مجلات منتشر شده اند، و یا به علت فرم های تجربی ویا افراطی که داشته اند در آرشیو من مانده اند. و برای کتاب شدن کم بودند. بعلاوه گذشتۀ مرا ده کتاب دیگر من هست که رو میکنند نه فقط " در حستجوی آن لغتِ تنها" ، که در واقع "حالا" ی مرا می سازد. گرچه حالای من هم چیزی جز گذشتۀ من نیست. زیاد ازهم جدایشان نکنید.

■ در «رفتار سبک» یا «لمس» و خیلی شعر‌های دیگر، شعر عمیقن موضوع خودش شده است. البته این ویژگی تاریخی شما است اما به نظر می‌رسد در جستجو... دفتری است که کم‌تر از قبل تم و سو‌ژه‌ی بیرونی در آن مطرح است و بیش از همیشه شعر ،خودش را می‌نویسد. آیا حضور پُررنگِ زبان در آنهاست که حضور دنیای بیرون را در آنها کمرنگ کرده است، یا اینکه التفاتی به جهان خارج نداشته اید؟
 
  هر دو ! این نتیجه گیری شما هم برای من خیلی جالب است، و از خوانش دقیقِ شما از کارهای من خبر می دهد. اما اینکه شعر، خودش باید موضوع خودش باشد  جمله ایست که ما در بیانیۀ حجمگرائی آورده بودیم، در سال های چهل، و برای من هم همیشه محور آفرینش بوده ، و بقول شما "ویژگی تاریخی" در کار من دارد. اما اگر منظورتان از "سوژه های بیرونی" بازگوئی یا بازسازی ِ جهان خارج هست، نه، چنین "التفاتی" چندان نداشته ام. با کشف حجم ما نباید دیگر شعر را تا حد روایت، و گزازشِ نگاهمان پایین بیاوریم. و یا کمی بالاتر، درجهان رؤیت و رؤیا، و بینائی مان نگه داریم چون رمبو اینطور گفته، ویا آن را به زبان علامت ها و نشانه ها تقلیل دهیم چون مالارمه اینطور خواسته. ما باید واقعیت های این جهان، وفنومن های هستی را، نه آنچنانکه هستند و می نمایند، بل آنچنانکه نیستندو باید باشند، و یاما می خواهیم که باشند، بشناسیم. و نمای پنهانشان را به آنها بدهیم. و این عشق وهیجان را  قطعه-شعر به ما می دهد که تظاهری از زبان ماست. زبان ما در درون ِقطعه  به همه چیز بیرون جذبه می دهد، و همه چیز را از جذبه می اندازد. و بدینگونه است که مادر جریان تکوین ِقطعه-شعر درونمان را به بیرونمان می دهیم. و در چنین آناتی همه چیز خارج از ما می گذرد وما چیزی جز خارج از خود نیستیم
 
■ وقتی برای بار دوم شروع کردم به تجربه کردن کتاب، به نظرم رسید "در جستجوی..." محصول یک‌جور خود‌تشریحی است. یعنی شعر رویا در باب/در جستجوی شعر رویا است. آن‌طور که عنوان کتاب اشاره می‌کند در جستجوی موتور مرکزی‌ای که شعر رویا را متحرک کرده است. آیا می‌شود این‌طور به در جستجو نگاه کرد؟ آیا این تلاشی نیست که دو گونه، یعنی شعر و تشریح و نقدش را بیش از همیشه به هم نزدیک کرده و مرز میان‌شان را محو می‌کند؟

این هم چیزی از سؤال قبلی شما در خود دارد.  که خوانش درستِ شما را می رساند.  بله، شعرها گاهی هنر شاعری، و یا نوعی بوطیقای پنهان در خود دارند.  یعنی برای تحقق آن طرز نگاه مشکوک و منکر به پدیده های هستی، و خروج آز آن، هم مامور تکوین خود و هم محصول تکوین خود شده اند.  و چون کار شاعر را در این ماموریت اسلحۀ زبان می کند نه اسلحۀ تفکر ( که کار فیلسوفان است ). یعنی فنومنولوژی برای من متدی برای تفکر نیست، متدی است برای دریافت های دورتر ، برای کشف، اسپاسمان، و حجم های ذهنی.
-    یعنی بر عکس آنچه در تفکر فیلسوف اتفاق می افتد ، دراینجا هر کلمه و هر نام، ویا هر ترکیب معنی خود را از جای حود می گیرد ، از جائی که در کل ِ ساختار قطعه دارد، و این معنی هیچ راهی به بیرون از این کل ندارد. و چون شعرها ضریب آفزینش قوی ای دارند، هیجانِ لذت و تمتع  به حدی است که  قطعه-شعر ، خود به عنوان یک فنومن به خود می پردازد. من از این جهت یک فنومنولوگ هستم. که از تعریف های معمولش فاصله می گیرد.

■ "واریاسیون ظهر بر دار" برای من به مثابه خواننده یادآور دقیق آن چیزی است که در نقادی معاصر «متن» خوانده می‌شود. موجودی زبانی که پیش چشم مخاطب تغییر میکند خودش را اصلاح می‌کند شکل عوض می‌کند و چسب‌زخم‌ها و موهای اصلاح شده‌اش را هم با خود به صحنه می‌اورد. ایده‌ی واریاسیون... از کجا پیدا شده است؟

این فرم از کار را من قبلا در " لبریخته ها " هم تجربه کرده بودم . ایده اش را هم از موسیقی گرفته بودم. از باخ. از فوگ های باخ. در سال های جوانی.بیشتر "لبریخته" ها فوگ های کوتاهی هستند که روی تم ها و تکه هائی‌کوتاه، واریاسیون گرفته اند. اما شعر بلندِ "واریسیون ظهر بر دار " را موقعی دست به کارش شدم  که چندین بار " تابلو های یک نمایشگاه" ، اثر "موسورگسکی"، کمپوزیتور روسی، را شنیده بودم، و گوش کرده بودم. تاثیر این گوش کردن ها در من چنان بود که وقتی نوشتنن ِ واریاسیون ها را شروع کردم نتوانستم زمین بگذارم، و ادامه دادم، و ادامه را ادامه دادم، و وقتیکه تمام‌می‌شد هیجان من به اورگاسم می‌مانست .
و معذالک دیدم که اثر هنوز تمام نشده است، منم که تمام شده ام. پس، از همۀ شاعران کمک خواستم. بسیاری به خطاب من پاسخ گفتند و واریاسیون هاشان را روی تم" ظهر بر دار " برایم فرستادند. در میان آنها که شرکت کرده اند کار های درخشانی هم دیده ام. چندتای آنها را در وبلاگم گذاشته ام، ومجموع آن ها را شاید روزی به صورت کتابی یگانه به ناشرم بدهم.
کتاب "واریاسیون های ظهر بر دار" با اینهمه همیشه ناتمام خواهدماند، چرا که "واریاسیون محصول نتوانستن است "  و این تعریفی است که در ابتدای این سخن آ   ورده ام. تعریفی گرچه نه چندان آکادمیک.

■ کم‌تر دیده‌ایم که شما از تاثیراتی که گرفته‌اید سخن بگویید. مثل دختر بچه‌ای که یک روز در پاریس ازتان پرسید که شما کتاب می‌خوانید تا کتاب بنویسید بگذارید سوئال کنیم که در «در جستجو...» که شمای کلی‌ای از روند شعر شما را در خود دارد می‌شود راحت‌تر رد آن کتاب‌های که خوانده‌اید تا کتاب بسازید را یافت؟ یعنی یک الگوی کلی‌تز ار تاثیرات را در ان سراغ کرد؟ اگر ین‌طور است خواننده را برای راحت‌تر پیدا کردن‌شان راهنمایی می‌کنید؟

 اولا در پاریس نبود، در"آنوِرنویل"، دهی در نورماندی، بود.  بعد هم نصف این سؤال سؤال بیماری ست . برای نصف دیگر و سالم آن باید بگویم که :
 من هرجا بزرگی پیدا کنم می خوانم. همۀ بزرگ ها را می‌خوانم و از همه هم تاثیر می گیرم. و این تاثیر به قدری تکنیکی و فنی و شخصی ست که فقط درضمیر من می گذرد و در واقع تاثیر من بر من است. چون به قصدِ تاثیر نمی خوانم. من کتاب
می‌خوانم و وقتی که می‌خوانم کتابی که می‌خوانم هستم. این خوانش یک پراتیکِ ححمی است و مثل خواندنِ آثار حجمی امتیاز بزرگی که برای خواننده ذخیره می کند قدرتِ پرانتز سازی است. و همین پراتیک خوانندۀ متن را به آفریننده تبدیل می کند.
آن دختر بچۀ کوجه های نورماندی هم جوابِ خودش را ازپیش با این سؤالش داده بود.و منتظر پاسخی از من نماند، و به لی‌لی بازی خودش ادامه داد.
ما باید بتوانیم از خوانشِ خود ازمتن، متنِ دیگری بسازیم. همیشه در خوانشی از شعر قدیم شعری جدید زاده می شود.
مخلص کلام اینکه: چیزی و انگیزه ای مرا به نوشتن نمی‌برد.چون میخوانم می‌نویسم.

■ بعد از "در جستجوی... "  آیا دفتر دیگری منتشر خواهد شد؟ کی و چطور؟
-    نه، نمی‌دانم، حالا دیگر باید تمرین پیری کنم.

مصاحبه از: آرمان سلاح‌ورزی

                     پیش رو از پشت سر 
                                                                 محمد آزرم

چند سال پیش در «اتاق شعر» یکی از من درباره اهمیت شعر «رویایی» پرسید. پاسخ من این بود: «رویایی اگر حرف هم بزند، حرف‌هایش اهمیت شعر دارند». بازگویی این خاطره علتی دارد. «در جست‌وجوی آن لغت تنها» کتاب تازه «یدالله رویایی» را شکلی از به یاد آوردن خاطره می‌دانم. اگر هر کتاب شعر منتشر شده از رویایی را به مثابه بیان خاطره‌ها (شعرها) در نظر بگیریم، و شعرهای کتاب نشده را به مثابه تعریف نکردن خاطره‌ها یا فراموشی آن‌ها، آن‌وقت «در جست‌وجوی آن لغت تنها» به یاد آوردن خاطره‌ها است و از این نگاه کتاب با اهمیتی هم هست.
وقتی خاطره‌ای را بیان می‌کنیم، ممکن است جزییات آن را عوض کنیم. در عوض، جزییات تازه‌ای برای آن می‌سازیم. نقص‌هایش را برطرف می‌کنیم و با توجه به شرایط حال، سویه‌های معنایی جدیدی برای آن قائل می‌شویم. رویایی هم در نقل این شعرها نسبت به زمان نوشتن آن‌ها احتمالاً بازنویسی‌هایی صورت داده که به برخی هم اشاره کرده است. پس با شعرهایی (خاطره‌هایی) جدید شده سروکار داریم و لزومی ندارد مثل نسخه‌ای قدیمی یا سندی تاریخی آن‌ها را بررسی کنیم. اما سوالی که با دیدن کتاب از خودم پرسیدم این بود، چرا رویایی شعرهایی را کتاب کرده است که چهار دهه از کتاب‌های چاپ شده‌اش جا مانده بودند و چرا چاپ نشده‌ها را با شعرهای تازه‌تری همراه کرده است؟ خودش در همین کتاب می‌گوید: آن‌قدر پیش را به پیش راندم/ که هر چه پیش بود پس شد/ و، سپس از پس افتاد. شوالیه شعر حجم، در کتاب کردن شعرهایش آدم نکته‌سنجی است، برای هر کدام از کتاب‌هایش حدودی را در نظر گرفته که عبور از آن‌ یا نرسیدن به آن، معیار حضور در آن کتاب شعر بوده است. پس شاید شعرهایی که از حافظه کتاب‌های رویایی جا مانده‌اند به معیار مورد نظر نرسیده بودند و امروز رویایی آن‌قدر شکل مورد نظرش را تجربه کرده و با آن‌ها پیشروی کرده که از برابر شعر به گذشته شعرش رسیده است. در مثل قطعاً مناقشه هست ولی می‌گویم، در تئوری نسبیت اینشتین اگر جسمی با سرعت نور در امتداد خاصی در خلا حرکت کند می‌تواند شروع حرکت خودش را از پشت سر ببیند. انگار شعر رویایی دارد خودش را یا شروع حرکت‌اش را در شعر حجم، از پشت سر غافلگیر می‌کند. طی چهار دهه در مسیر خاصی حرکت کرده و باز به جایی رسیده است که بعضی از رفتارهایی را که در حال حرکت ندیده بود، از پشت سر تماشا می‌کند. و این تماشا گذشته و خاطره را تغییر می‌دهد اما حاشا نمی‌کند. در همین کتاب شعری هست با نام « پشت نگاه» که می‌تواند استعاره‌ای از حرکت شعری رویایی باشد و در سال 2003 در نورماندی نوشته شده است:
در پشت سر نگاه من از دوردست می‌آید/ و در کنار راه توقف می‌کند/ کنار راه، توقف/ جایی برای نگاه من است/
میان راه و من روی راه/ حدیث حذف من و فاصله است/ و راه/ در برابر من چیزی است/ چیز است/ تمام زندگی چیز را/ حدیث حذف فاصله می‌سازد/ وقتی کنار راه نگاه من/ جایی برای توقف چیزی است ساکن/ که دوردستی از پیش رو/ در پشت سر/ دارد.
رویایی با یادآوری شعرهایی که روزگاری رها شده بودند و با جدید کردن و همنشین کردن آن‌ها با کارهای جدید، در مسیر تجربه شعری‌اش توقف کرده است تا گذشته شعرش را به خودش نزدیک‌تر کند. نظریه‌پرداز شعر حجم که در شعرش از حذف فاصله حرف می‌زند، در ارایه شعرش هم حذف فاصله کرده است تا تمام مسیر حرکت شعرش را در کتابی به یاد آورد. راهی را، که در جست‌وجوی آن لغت تنها، طی کرده است. و نام کتاب از همین جا آمده است، از همین مکث کردن از همین توقف. از همین دیدن خود از پشت سر.
شعرهای این کتاب از آن‌جا که خاطره‌های زمان‌های مختلف‌اند، کتاب را از یک‌شکلی دیگر کتاب‌های رویایی متمایز می‌کنند. می‌توان گفت این کتاب مجموعه شعرهایی است که مجموعه نشده بودند. و همین جمع نشدن در کتاب‌های قبلی از آن‌ها کتاب ساخته است. «در جست‌وجوی آن لغت تنها» برای کتاب‌های رویایی، کتاب یادآوری است.

avril 7, 2009

بعداز شعر نوبتِ نقاشی

عباس عزیز،

کتابخانه در ارتباط با هنر نویسنده مثل گالری نقاشی است در ارتباط با هنر نقاش ( نوالیس، چرکنویس،ص ۱۸۷) *
این حرفِ نوالیسِ ِدر آخر قرن ۱۸ آلمان را، خواننده ایرانی در آخر قرن بیستم می فهمد. لااقل در نیمۀ دوم آن. چون تا آن زمان لغتِ " گالری نقاشی" را  در فرهنگ خود نمی‌بیند . همین یعنی دویست سال عقب ماندگی

    تاوقت دیگر   قربانت                                                                                     
Brouillon, Alia, Paris *

بعدالتحریر :  جمهوری اسلامی انگار به دویست سال رضایت نمی دهد  چون بعد از بستن کافه های ادبی دارد گالری های نقاشی را هم يکي بعد از ديگري می‌بندد 

mars 23, 2009

«قطعه-شعر»ها درشعر

ما باید حساب شعر را از حساب «قطعه - شعر» جدا کنیم. در زبان فارسی این‌دو به هم ریخته‌اند. این مفهومِ آن و آن مفهوم ِاین شده است. حالیکه در قلمرو بی مرز ِشعر، قطعه - شعر سهم کوچکی از زبان را ارمغان شعر می‌کند و یا سهم کوچکی از شعر را ارمغان زبان، هر بار که خوانده می‌شود. و هربار که خوانده می‌شوداین سهم سهمی دیگر است.
هر پاره فضائی که بین کاغذ (از روی کلمه‌ها در کاغذ) تا خواننده طی می‌شود یک تکه از زمان، یا یک شعبه از زمان است که تأثیرش غیر از طیِّّ دیگر در پاره‌ای دیگر از زمان است . که تأثیرش غیر از طیِّ ِ دیگر از خواننده‌ای دیگر، و یا همان خواننده در شعبۀ دیگر از زمان است. به  همین جهت است که فرم در تحول ابدی است در قطعه.

 پس ما نمی‌توانیم از هویت قطعه و جادوی آن غافل بمانیم و به وسیله زبان، قطعه نسازیم، و در این معنی فراموش نکنیم که زبان شعر را مفهوم ِکلمه ها نمی‌سازد، کلمه‌ها می‌سازند. با جائی که ما به آنها میدهیم، و غباری که ما از آنها می گیریم. و قطعۀ زبانی جز با گنجیدن در مکان و در زمان، قطعه نمیشود. و این یعنی انسان و جهان. نویسش، این هردو را به خدمت می‌گیرد و نه این هردو نویسش را.

طیِّّ فاصله بین سطح رنگ و چشم هم، و یا از سطح صدا تا گوش هم، یک تکه از زمان است. و آفرینش قطعه برای موزیگر هم جز گنجیدن صدا در مکان و زمان نیست. این طرز فرم دادن به قطعه (یاقطعه آفرینی) ، شعر را در همین فاصله ی از روی کاغذ تا خواننده، کلمه‌هائی می‌کند دیدنی (بصری).

که بی شباهت به آنچه در کارهای باخ از کنترپوئن و از ضربه به ما می‌رسد نیست: فاصله مقابل فاصله، ضربه مقابل ضربه، راه بُری (قطع طریق)های عمودی و افقی. معذالک هویت و شخصیت قطعه همیشه محصول آهنگ و همآهنگی نیست، چون همآهنگی به معنای آنچه   قراردادهای کلاسیک می‌شناسد نیست. یک هم آهنگی ساخته از ناهمآهنگی. آکورد جایش تغییر کرده؟ خواننده به آکورد تازه عادت می‌کند. هیچ‌چیزی لزوماً رفتار متقابل ندارد. قرینه اصل نیست . اینطور است که نویسش، تازه می‌شود. ما ناچاریم یک نویسش تازه بیافرینیم.

 ما در برابر قالب‌ها و قراردادهائی که نوشته و سخن را، حرف را، در ریتمی افقی، طبقه‌ای، خطی و طولی روی هم می‌برند و حرکت می‌دهند، اضلاع عمودی و بُرش‌های عمودی نا‌هم آهنگ می‌آوریم که آن هم آهنگی افقی را بشکنیم. حجم‌ها ساخته از چند طرف هستند که با حجم‌های چند طرفۀ دیگر در چند طرف می‌روند. ما باید به رابطه‌‌های آنها حکومت کنیم. حکومتِ ما براین رفتار هاست که ذوق ما و ظرفیت خلقِ ِما را می‌سازند، تعیین می‌کنند، می‌نمایانند. فاصله ها و مابین‌ها بهم جواب می‌دهند. چیزهایی درهم دعوتی درهم از چیزی دارند.

                        **
یک کل، یک دُرسته، که در داخل آن تم‌هائی، یا همدیگر را می‌پذیرند و در هم ذوب می‌شوند، و یا همدیگر را نمیپذیرند و از هم می‌گریزند و یک منظر ِ فرار می‌سازند، که از هر طرف گریزِ ِیکی-شان گریز ِ دیگری (با یای نسبت) است. که خود گریز دیگری (بایای وحدت) است. و آن نسبت و این وحدت همان کل، همان درسته است که وضعیت می‌سازد، و موقعیت برای خط‌ هائی که راه می‌بُرند، برای قاطعان طریق، اضلاع راهزن!
 
قطعه را در بینش حجم‌گرایی(اسپاسمانتالیسم) همین قاطعان طریق می‌سازند، که زندگی ِزبان اند، و خود ِزبان اند که معنایشان را نه از بیرونِ، که از وضعیتی می‌گیرند که در داخل قطعه، قطعه به آنها میدهد (یا داده است). قطعه همان کُل، همان دُرسته، همان «مجموعۀ مصورحرکت»(۱) است. که در آن سهم انسان و جهان ، سهم ابژه و سوژه، وسهم حضورآنها (این دو) است. سهم وضعیتی که برای زبان ساخته‌اند تا معنای زبان در قطعه از معنای بیرونی اش جدا شود. و زبان شعر هرچه بیشتر در وضعیت‌های داخل قطعه معنا بگیرد بیشتر از معناهای بیرونی اش جدائی می‌گیرد. و وضعیت داخل قطعه را فقط شاعر می‌سازد، سوژه می‌سازد، کوژیتو می‌سازد، کوژیتوی دکارتی که به وجود ابژه شک کرد. و تأملهای هوسرل بر تامل‌های دکارت، که حذف ِابژه می‌کند تا به غایتِ آن و نهایتِ آن برسد، تا به غرضِ ِابژه برسد، به فینالیته که جز غایت و غرضِ ِشئی نیست. و خودِ شئی نیست. ما اگر این طرز نگاه به جهان اطراف را که فنومنولوژی هوسرلی می‌آموزد نیاموزیم در اطراف ِجهان می‌مانیم مثل چیزی در جهان اطراف : شئی، چیز، پشیز، که فراموشیم و غایب(۲). مثل غیبتی که آفرینش هنری، و هنر، در شعر نو وکهنه‌ی ما دارد.


                       ***
 چنانکه غائبان و تائبان ِحجم، تنی، یا تنانی، که این بینش ِاعلا را در نیافتند و نیاموختند نگاه به جهان را، شک را و قطع طریق را. نیا موختند  و به انکار ِ کار ِ خود رسیدند، که یعنی انشعاب!

نیمایوشیج به خانلری و منکران دیگرش در مجله‌ی «سخن»، نوشت : شما دیر رسیدید قطار حرکت کرده بود. پاسخ من اما به تائبان ‌و نادمان بیانیۀ حجم، کمی حجمی است: من به آنها می گویم
-    شما به قطاری که شما را می‌برد نرسیدید!

پرسید:
-    چطور می شود به قطاری که دارد مرا می‌برد نرسم؟
-    قضیه به قد می مانَد !

برای ما  قطعه- شعر عزیز‌تر و عالی‌تر از شعر است وقتی همه ارزش‌ها را در خود دارد. و
"قطعه-شعر" جای قدونیم‌قدهای شعر نیست . هیچوقت نبوده است. شاهکار های شعر دنیا، درهیچ عصری، کار قدکوتاهان و نامردان و بیعاران نبوده است.

 پل سِلان، شاعرمحبوب من، در سال ۱۹۶۰ یعنی همان سال‌های چهل ایرانی که به سال‌های شگفتی ِشعر ما از آن یاد می‌شود، در یکی از نامه‌هایش به زنش می‌نویسد: «زیر آسمان سیاهی به سر می‌بریم که درآن مرد کم داریم. به همین جهت قطعه-شعر( poème)  کم داریم.»

 
۱و۲ - هلاک عقل، صص ۸ و  ۵۷

mars 16, 2009

جانِ عبور

برای کاترین ِ آنوقتها وهروقتِ دیگر 

   

        درنشستن ِ تو عبور من                   "                                                              
              جان می‌گیرد                                                                                   
 
(لبريخته ها)                                                                                    


شب فقط در شب می‌آید
ما زمانیم و  با روز
هرچه می‌مانیم می‌مانیم

پرده های آتش از کنار سنگ
پلکِ سنگ می‌زنند
تو می‌نشینی در مدتِ درخت

شعله شاخه می شود
و چشم آتش از حصارِ سنگ
ضربه بر کنارِ سنگ

  زیرشعله کُنده های سوخته بلبل می‌خوانند

 روی شعله یک پیاله ماه 

آه
چقدر لاله
چقدر گوش !
گاهي که چشم های تو  دکمه های الوار اند
و سقف  رؤیای رانده ای ست

وقتیم و در خود می‌مانیم
بی خاطره ای ازخود
و می‌کُشیم خودرا
مثل عاشق عاشق را



mars 2, 2009

نوعی خوانش



عباس عزیز

دخالتِ خواننده در متن، متن را با خود می‌بَرد. وگاهی هم خودش را با متن. من خواننده ای را دیدم که روی کتاب "دلتنگی ها" گریه می‌کرد

تابستان ۵۷ ، بعدازظهرها به آپارتمان دوستی درخیایان فروردین می رفتم و باهم تریاک می‌کشیدیم 
یکی ازبعدازظهرهای ِداغ که به استودیوی او رفتم، نبود. درها را باز و پنجره هارا بازتر دیدم. صدای اوهو، اوهو می‌آمد. آهسته آهسته رفتم تو . محمود مؤمنی بود! صورتش را روی کتاب گذاشته بود و اوهو، اوهو، اوهو 
باقی اش را تعریف نمی کنم. نمی توانم! من این صحنه را هیچوقت فراموش نمی کنم

آن کتابِ خط خطی راهم هنوز دارم، و گاه می‌اندیشم که او مرا بهتر از من می‌خواند
شاعر عجیبی بود. مودی*، و مثل همۀ مودی ها خالص . حالا به اندازۀ تمام "دلتنگی ها"يم دلتنگِ او شده ام. اگر گذارم روزي به گرگان افتاد، سری به خاک او می زنم وکمی اوهو، اوهو، اوهو می‌کنم 

تا وقت دیگر قربانت                                                              


     * maudit (نفرینی ؟)

février 11, 2009

در ميان مردگان

پانزده سالی از مرگ اسکار وایلد گذشته بود که تی. اس. الیوت در بارۀ او به این نتیجه رسیده بود که هیچ شاعری وهنرمندی، درهرهنری که باشد، به تنهائی جای خودش را و تعریف خودش را پیدا نمی کند : " نمی توانیم او را تنهای تنها قضاوت کنیم، باید بگذاریمش، برای مقایسه یا معارضه، در میان مردگان." ا 
وایلد در میان مردگان؟ بله، البته. ولی الیوت یک جملۀ دیگر هم اضافه می کند، صریح و کمی حسود : گذشتۀ ما راهم حالای ما تصحیح می کند همانقدر که حالای ما را گذشته اداره (رهبری) می کند.
دیدم این آخری شبیه حرف هائی است که من جائی زده ام. یعنی الیوت از من کش رفته؟! گشتم جایش را پیدا کردم، درپاسخ مصاحبه گري که حال مرا و "حال شعر" را پرسیده بود :ا 
   حالای شعر راهم گذشته های شعر می سازد. حالای ما چیزی جز گذشتۀ ما نیست. ما شاعران - هیچوقت حال نداریم ." *م
این شباهت ها از کجا می آیند؟ یعنی من در میان مردگان ام ؟ یا همیشه مرده ای در میان ماست ؟
شاید، بعید هم نیست.  پرویز داریوش تعجب کرده بود چرا الیوت در منظومۀ معروفش جمله اي از مالارمه را کش رفته، و ترجمۀ مستقیم ِآن را مصرعی از شعر خود کرده است، بدون ذکرگوينده اصلي :ا 
To purify the language of the tribe (مفهومي زدوده تر به واژه های طایفه بخشیدن) *

و اضافه می کند که " گوئی نظرالیوت آن بوده است که توشه برگرفتن از گویندگان پیشین کاری سخت بسزاست ."*  درود براو! که   
اگر بود توشه برگرفتن ازگویندگان پسین راهم سخت بسزاترمي‌ديد اگرمي‌ديد که مصرعي از شعرهای دریائی (۱۳۴۳)* در مدایح بی صله (۱۳۷۱)* چند بار تکرار شده است : " ای کاش آب بودم

شاملو مرده است، می‌انديشم : آیا من، نمرده در میان مردگانم ؟ 
! پس کاش خاک بودم                                                                                                      

پاريس، دهم فوريه 2009                           

                                     :  زير نويس 
عبارت از چیست ؟ ص. ۲۳۸ *
Donner un sens plus pur aux mots de la tribu.(مالارمه) *
. پرویز داریوش، یاد بیدار، تهران،۱۳۴۱ نشر سالی ، ، ص. ۱۳۳. *
، مجلۀ سخن 1343 و مرواريد، شعرهاي دريائي 1344*
احمد شا ملو، مدایح بی صله، سوئد ۱۳۷۱. *

janvier 30, 2009

نویسش یعنی دست

(در پاسخِ سهراب مارندرانی شاعر، سوئد ۱۳۷۰)

... دست است که می نویسد. نویسش یعنی دست . دستِ مرا در نثرهم، شعرحجم می گیرد. یعنی بلدی است برای دست من، که می‌گیرد و در میان کلمه ها و راه و رابطه هاشان می‌برد.
این بلد به مربی یا کاپیتان ِ بازی می ماند. جاه طلبی است که نه با آرمان کاری دارد و نه با تفکر، و نه با ادبِ دانشگاهی. منتقدان و نویسندگان رمان های تاریخی و اجتماعی آن را نمی شناسند. و همۀ آنهائی که به جامعه و انسانیت می اندیشند. ویا دررابطۀ دین وهنر ، و اخلاق در شعر
می نویسند آنرا نمی شناسند. آنها ساختمان ذهنی حجم را نمی‌خواهند، ولذا در نمی یابند.

ما در کار خود، کاری به عادتِ کلمه ها نداریم. ما در میان زندگی کلمه ها زندگی های تازه ای برایشان می سازیم . از آنها نشانه برداری می کنیم، و بعد برای آن نشانه ها رابطه سازی می کنیم. کلمه در این مقام، خود بصورت یک تصویر، دیدنی می ماند. و این "دیدنی" از موقعی "گفتنی" می شود که راه به اعماق ما پیدا می‌کند و آنجا از یک فضای ذهنی (اسپاسمان) می گذرد. من، وقتی که می نویسم، دستم را از اختیار اين بلد بیرون نمی‌کشم .

کار نثر در مکانیسم حجم شبیه نقشی است که یک بازیکن شطرنج دارد. شطرنج بازی ماهر و نترس که خطر‌می‌کند، حرکت ها را به سرعت جابجا می‌کند و اشاره ها و اثرهاشان را بریکدیگر تکثیر‌می‌کند. ودراین تکثیر از‌میان میلیونها بازیِ ممکن یادمی‌گیرد کدام را انتخاب کند که گم نشود. گم شدنِ او دراین تکثیرِ وجوه، وجهه‌ای از جنون اوست....

در کتابِ "عبارت ازچیست"